آخر این قصه
تاریک
است
مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد
دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد
هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا
زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد
پیش دردم می نشینی قصه می گویی از آدم
قصــه اویی که در آیینه
مهــرویی ندارد
قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا
کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد
قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که
شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد
قهـرمانِ کوچه
یِ ما ... راستش از تو چه پنهان
روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد
باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست
گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد
قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه
یِ ما
دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد
گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را
جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد
گردبـــادِ بی قرارِ روزهایِ خشم و آتش
مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد
هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا
زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد
***
آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم
مرگ ســـهراب دلم را نوشدارویی ندارد
من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر
یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد
این
وصله ها به ماه
نمی چسبد
آنســــوتر از تمــــــامی قـول و قـرار ها
پاییـز را قــــدم زده ام بـی تو بــــــــارها
پاییز
کوچه با دو سه تـا تــاک ریخـــــته
هــی
برگ برگ می تکد از شاخسـارها
امروز
جمــــعه، چنــــدم آذر، خیـــال کن
داری
قـــــرار بــا من دل بیقــــرار...هـا
یک
تخت، تخت ساده چوب، من و تو و
گنجشــــک هـــای جاده چالوس، سارها
یک
باغ در تصــرف شـــــــــوم کلاغ ها
یک
کـــــاج در محـاصـــره قــارقــارها
قلیــان و چـای، طعـــم غزل بر لبـان من
چشــم
تو، شـــاه بیت همه شـاهکــارها
من
جنـگلم، به مخمل یک ســــبز متهـم
سر می
کشـــــند از در و دیوار، دار ها
من
زنـــده ام هنوز ولـی گوش کن، ببین
سر می
رســند از همـه جا لاشخــوارها
یلدا
ترین شب از شب گیـســـوی باغ را
می
زخمم از چکـــــاچک خـون انــارها
بگذار
عاشـــقـانه بمیـــــــــرم به پـای تو
گردن
بگیر مرگ مرا گـرچه دار ها....
ای
گردباد خسته ی بی تکسـوار! های!
گــم
کـــرده ایم رد تو را در غبـــــــارها
یک
شـب بیا تو با چمــدانی پر از سلام
در
ازدحــــــــــــام مـبـهـم سوت قطـارها
بـاز
آن نگــــــاه مخمــــــلی نخ نمــای را
چون
گل بدوز بر تـن ما وصــــله دارها
ما
خسـته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها
ما بد
قواره هــــا، یله هـــا، بـد بیـــار ها
***
امروز
جمعه، چنـــــــــدم آذر، خیال کن
هـــــی چکه چکه می چکم از انتظــارها
تو می
رسـی و هلهله برپاست خوب من
دســـــتی تکـــــــان بده به سرور چنارها
این
کوچه باغ با دو سه تـا تـــاک ریخـته
هی برگ برگ می تکد از
شــــــاخسارها
این
بیت ســـــطر آخــر یک انتظار خیس
این
کوچه را قــــــــدم زده ام بی تو بارها
از یک غم نگفته
حیرانم آنقدر که نمی دانم
از واژه های خسته چه می خواهم
می دانم اینقدر که نمی
دانم از این زبان بسته چه می خواهم
عمری به سردویدم و ننشستم،
چون موج بی گلایه.... بگو حالا
از کشتی شکسته تن
، از این
شوق به گل نشسته چه می خواهم
زیر هجوم سایه کم آوردم روزی که دور معرکه با من بود
از پهلوان قصه و زنجیری صد
پاره و گسسته چه می خواهم
سبز و بنفش روسری ات در
باد، آویزِ شاخه هایِ
سر انگشتت
ای من فدای خنده شیرینت!
در باغ های پسته چه می خواهم
من یک شهاب تند سرازیرم،
هی جسته و گریخته می میرم
وقتی که طرحی از تو نمی
گیرم، از این شب خجسته چه می خواهم
امشب دوباره سر به گریبان
و ... باری کنار بهت خیابان و...
از بافه بافه بافه باران
و.... گل های دسته دسته چه می خواهم
امشب من و سکوت کلاغی
که.... در کورسوی نور چراغی که....
از اتفاق مبهم باغی که
رویـیده پای هسته چه می خواهم
عمری غریبه بودم و بیزار
از، درهای رو به بال کبوتر باز
امشب بر این ضریح پر از
باران، از قفل های بسته چه می خواهم
تو فکر می کنی که قناری ها
از یک پر شکسته چه می فهمند؟
من اینقدر که نمی فهمم از
این من شکسته چه می خواهم
می گویم از لبت؟نه نمی
گویم.... تو یک غزل سروده دیرینی
از یک غم نگفته چه می
گویم، از یک گل نرُسته چه می خواهم
من خواب گنگ دیده و دنیا
کور، من گنگ خواب دیده و عالم کر
حیرانم آنقدر که نمی دانم
از این زبان بسته چه می خواهم