با کلیک بر روی این قسمت، به خانه سارا شعر بروید about me

به سایت سارا شعر خوش آمدید

نیما یوشیج


 

برگزیده از از اشعار نیما یوشیج

بخش ششم



چشمه ی كوچك

گشت یكی چشمه ز سنگی جدا
 غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده كف چون صدف
گاه چو تیری كه رود بر هدف
گفت : درین معركه یكتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شكن
 ماه ببیند رخ خود را به من
 قطره ی باران ، كه در افتد به خاك
 زو بدمد بس كوهر تابناك
 در بر من ره چو به پایان برد
 از خجلی سر به گریبان برد
 ابر ، زمن حامل سرمایه شد
 باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگی
 می كند از پرتو من زندگی
در بن این پرده ی نیلوفری
كیست كند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور
 دید یكی بحر خروشنده ای
 سهمگنی ، نادره جوشنده ای
 نعره بر آورده ، فلك كرده كر
دیده سیه كرده ،‌شده زهره در
 راست به مانند یكی زلزله
 داده تنش بر تن ساحل یله
 چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید
 وان همه هنگامه ی دریا بدید
 خواست كزان ورطه قدم دركشد
 خویشتن از حادثه برتر كشد
 لیك چنان خیره و خاموش ماند
 كز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه ی جوشنده اند
 بیهوده در خویش هروشنده اند
 یك دو سه حرفی به لب آموخته
 خاطر بس بی گنهان سوخته
لیك اگر پرده ز خود بردرند
 یك قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پرده ی اسرار خویش
 نكته بسنجند فزون تر ز پیش
 چون كه از این نیز فراتر شوند
 بی دل و بی قالب و بی سر شوند
 در نگرند این همه بیهوده بود
 معنی چندین دم فرسوده بود
 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
 و آنچه بكردند ز شر و ز خیر
 بود كم ار مدت آن یا مدید
 عارضه ای بود كه شد ناپدید
 و آنچه به جا مانده بهای دل است
كان همه افسانه ی بی حاصل است

یادگار

در دامن این مخوف جنگل
و این قله كه سر به چرخ سوده است
 اینجاست كه مادر من زار
 گهواره ی من نهاده بوده است
اینجاست ظهور طالع نحس
كامد طفلی زبون به دنیا
 بیهوده بپرورید مادر
 عشق آمد و در وی آشیان ساخت
 بیچاره شد او ز پای تا سر
دل داد ندا بدو كه : برخیز
اینجاست كه من به ره فتادم
 بودم با بره ها همآغوش
ابر و گل و كوه پیش چشمم
آوازه ی زنگ گله در گوش
با ناله ی آبها هماهنگ
اینجا همه جاست خانه ی من
 جای دل پر فسانه ی من
 این شوم و زبون دلم كه گم كرد
 از شومیش آشیانه ی من
 اینجاست نشان بچگی ها
 هیچم نرود ز یاد كانجا
 پیره زنگی رفیق خانه
 می گفت برای من همه شب
نقلی به پسند بچگانه
 تا دیده ی من به خواب می رفت
خیزید می از میانه ی خواب
 هر روز سپیده دم بدانگاه
 كه گله ی گوسفند ما بود
جنبیده ز جا فتاده بر راه
 بزغاله ز پیش و بره از پی
 من سر ز دواج كرده بیرون
دو دیده برابر روی صحرا
 كه توده شد چو پیكر كوه
 حلقه زده همچو موج دریا
 از پیش رمه بلند می شد
 دو گوش به بانگ نای چوپان
و آن زنگ بز بزرگ گله
آواز پرندگان كوچك
و آن خوب خروسك محله
 كز لانه برون همه پریدند
وز معركه ی چنین هیاهو
 من خرم و خوش ز جای جسته
فارغ زدی و ز رنج فردا
 از كشمكش زمانه رسته
لب پر ز تبسم رضایت
دل پر ز خیال وقت بازی
 ناگاه شنیدمی صدایی
 این نعره ی بچه های ده بود
 های های رفیق جان كجایی
ما منتظریم از پس در
 من هیچ نخورده ، كف زننده
 بر سر نه كله نه كفش بر پای
 یكتای به پر سفید جامه
زنگوله به دست جسته از جای
 از خانه به كوه می دویدیم
مادر می گفت : بچه آرام
 می كرد پدر به من تبسم
 من زلف فشانده شعر خوانان
 در دامن ابر می شدم گم
 دنیا چو ستاره می درخشید
اینجاست كه عشق آمد و ساخت
 از حلقه ی بچه ها مرا دور
 خنده بگریخت از لب من
 دل ماند ز انبساط مهجور
 دیده به فراق ، قطره ها ریخت
 ای عشق ،‌امید ، آرزوها
 خسته نشوید در دل من
 تا چند به آشیانه ماندن
 دیدید چه ها ز حاصل من
 كه ترك مرا دگر نگویید ؟
 ای دور نشاط بچگی ها
 برقی كه به سرعتی سرآی
 ای طالع نحس من مگر تو
 مرگی كه به ناگهان درآیی
 ایام گذشته ام كجایی ؟
 باز آی كه از نخست گردید
 تقدیر تو بر سرم نوشته
 بوسم رخ روز و گیسوی شب
كز جنس تواند ای گذشته
 هر لحظه ز زلف تو است تاری
 از عمر هر آنچه بود با من
 نزد تو به رایگان سپردم
 ای نادره یادگار عشقا
 مردم ز بر تو دل نبردم
 تا باغم خود ترا سرشتم
 باز آی چنان مرا بیفشار
 تا خواب ز دیده ام ربایی
 امید دهی به روزگاری
 كز تو نبود مرا جدایی
 بازآ كه غم است طالب غم

انگاسی

سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر كردن گرفت از چپ و راست
 دید آیینه ای فتاده به خاك
 گفت : حقا كه گوهری یكتاست
 به تماشا چو برگرفت و بدید
 عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
كه : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
 ما همان روستازنیم درست
 ساده بین ،‌ساده فهم بی كم و كاست
كه در آیینه ی جهان بر ما
 از همه ناشناس تر ، خود ماست

بز ملاحسن

بز ملا حسن مسئله گو
 چو به ده از رمه می كردی رو
 داشت همواره به همره پس افت
 تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت
 بز همسایه ،‌بز مردم ده
 همه پر شیر و همه نافع و مفت
 شاد ملا پی دوشیدنشان
 جستی از جای و به تحسین می گفت
مرحبا بز بزك زیرك من
 كه كند سود من افزون به نهفت
 روزی آمد ز قصا بز گم شد
 بز ملا به سوی مردم شد
جست ملا ،‌ كسل و سرگردان
همه ده ، خانه ی این خانه ی آن
 زیر هر چاله و هر دهلیزی
 كنج هر بیشه ،‌به هر كوهستان
دید هر چیز و بز خویش ندید
 سخت آشفت و به خود عهد كنان
گفت : اگر یافتم این بد گوهر
 كنمش خرد سراسر استخوان
 ناگهان دید فراز كمری
 بز خود را از پی بوته چری
رفت و بستش به رسن ،‌زد به عصا
 بی مروت بز بی شرم و حیا
 این همه آب و علف دادن من
عاقبت از توام این بود جزا
كه خورد شیر تو را مرده ده ؟
بزك افتاد و بر او داد ندا
شیر صد روز بزان دگر
 شیر یك روز مرا نیست بها ؟
یا مخور حق كسی كز تو جداست
 یا بخور با دگران آنچه تراست

 

بخش هفتم اشعار نیما را از اینجا بخوانید

 
 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ