|
آنا ماريا ارتزه
ANNA MARIA ORTESE
نويسنده و شاعره ايتاليايي
او در يكي از نامههايش به يك دوست شاعر مينويسد: بيت
ساختن در مورد شعر درست نيست، زيرا هيچگاه نميتوان پُشت ميز تحرير نشست و
براي ساختن يك شعر تصميم گرفت، تنها بستگي به الهام، هيجانات و لحظه دارد،
افراد بسياري وجود دارند كه حتي رابطهاي با مدرسه نداشتهاند، و تنها
راهنمايشان مطالعه گلچينهاي شعر بوده است.
من (با آنا ماريا اُرتزه آشنايي داشتم) او به تمدن ايران علاقمند بود.
سالها پيش در يك فستيوال شعر در رُم از من خواست كه بعضي شعرهايش را به
زبان فارسي ترجمه كنم، اينك او در قيد حيات نيست. سال 1998 در رُم درگذشت.
سه مجموعه شعر، رمان و داستانهاي كوتاه از او چاپ شده است.
شهرت آنّا ماريا اُرتزه بخاطر رمانهاي اوست.
خدا خواهش ميكنم مرا ببر
خدا مرا به دوردست
روي بالهاي فرشتگان ببر
خواهش ميكنم:
جائي كه عشق با مرگ در جدال نيست،
تا اين عشقِ پاك، تسليم نشود؛
جائي كه هميشه گُلهاي سرخ شكفته ميشود،
مانند ياقوتهايي كه آنها را پوشانيده باشد؛
جايي كه ماه جرقه زند و بگريد
براي پيوستن به عاشقان.
ميخواهم به آن
سرزمينِ دور بروم، جائي كه پسرانِ نوجوان
در حال دويدن، براي عشق رنج ميكشند؛
جايي كه دخترانِ نوجوان
در عصرهايي كه جشن است
ميان پنجرههاي پُر از گُل نشستهاند
و پنهاني ميگريند، با اندوهي آسماني
|
|
Prego il Signore che mi Porti
Prego il Signore che Mi porti
sulle ali degli Angeli Iontano:
di rubini. floriscono sempre. com coperti candido, dove gli oleandri Morte, e
non soccombe, il dove l'Amore non lotta con la
dove la luna scintilla e piange
amanti. per essere all unisono con gli
In quel paese lontano
fanciulli io voglio andare, dove i
d'amore, correndo, gia soffrono
dove le fanciulle sedute
alizai fioriti davan
piangono nelle sere di Festa gia
iazdivina. furtivamente, con mesti
|
فصلها گذشتند
فصلها تقريباً
رقصان گذشتند، صد بار.
گلبرگهاي سرخ پژمرده،
و چند برگِ سردِ نقرهاي دارم:
شايد فصلها باز نخواهند گشت.
من چقدر گريه كردم، بعد چقدر خنديدم
در آن رقصِ شادي؛ اما بعد،
خسته، گفتم: رهايم كنيد. و اينك
آنها ديگر نيستند.
زمستان نيست نه حتي تابستان،
نه پائيز و نه بهار
(بدرود، دانههاي برف،
بدرود، نوازشهاي آپريل،
درياهاي آبي، جنگلهاي طلائي)
و نه صبح است و نه عصر
اما اگر من با انگشت سنگي را لمس كنم
باز هم آفتابِ ولرم را روي آن
سنگِ بيچاره حس ميكنم،
و فكر ميكنم كه زندگي من
خواهر آن است. يك ستاره
ميآيد، و به من سلام نميكند.
ديگر هيچ كس مرا نميشناسد.
|
Le Stagioni Sono Passate
a, cento volte.zquasi in dan
Ho dei Poveri Petali di rosa, ho qualche Fredda foglia argentata:
non so se torneranno piu.
a'ma poi, stanca:lasciatemi, dissi.zEd ora Io quanto piansi, quanto poi risi
dentro quell'ilare dan
esse non ci sono piu.
zurri, boschi dorati) Non e inverno ne estate, ne autunno ne qrimavera (addio,
falde di neve, addio, carezzezd'aprile mari a
enon e mattina ne sera.
Ma s io tocco un sasso col dito
ancora sento tiepido il sole,su quel povero sasso.
e penso che la mia vita gli e sorella.
Una stella Viene, e non mi saluta.
Nessuno mi conosce piu
|
ترجمه: كامبيز تشيعي
منبع : سوره مهر
|
|