سلام صداي روشن اب !
چه خبر از گلبوسه باد
از ناجي ناي
از نان بهار
سر سفره ما
چنديست كه هيمه ماه سوخت شدست
چنديست پيامي نمي ايد از شادي راه.
چه خبر از فروردين
چه گذشت در غزل واره تير
مرداد در اتحناي ما مرد.
شهريور پر بود از ياد و خيال
چه بهشتي داشتيم در كف دست
يك چمدان خاطره از قطار جاده مي ريخت
فال حافظ وارونه بود در پاييز
شعر فروغ بي رونق باد
ورق مي خورد در كوبه مهر
امروز هم دربي خبري !
كاجها تاج نقره اي مهر بر سر دارند
و من رنگيني پاچينم را به خلوت خاطره چند شنبه .
اه!باز پيچك و ماه.
باز راز رايحه ياس.
باز بي انگشتي فال ورق خوره ما
چه شكوه حزيني دارد مهتابي
وقتي بي دريچه باز مي شود رو به بازي باز...
رو به تكرار خيال
رو به هر چه من و ماست.
چه خاليست تقويم از روزهاي نيامده پاييز
و من چنديست كه حوصله باران مي نوشم
و رنق خيال مي بافم
و بي تو و بوريا
روي پهنه هر چه حيات
دار بي رنگي اسفند مي بافم.
مي دانم كه مي ايي
و سر سفره ما
چندي عطسه و اه مي نشاني
و مي گويي
پشت پرچين همين پاييز
ما بين دو فصل
خوشه چين جند بلدرچين بودم...
و همين پيوسته
مي رود تا نقطه هاي موهوم
مي رود تا يك _دو _سه ي بي انديشه
و من مبهوت
خيره به سكوت سارها
سر مي روم از حوصله بام.
ان طرفتر خورشيد
تشت خوني اسمان را مي شويد
و دل زنگي من از خدا اوار.
رو به سجود سنگ چين
از هراس ابريشم مي پرسي
چه خبر از شيدا؟