با کلیک بر روی این قسمت، به خانه سارا شعر بروید about me

به سایت سارا شعر خوش آمدید

 

 

 

میلاد حضرت صدیقه کبری(س)

 

هفته گرامیداشت مقام زن

 

روز مادر

 

بر همه زنان و مادران ایران من

 

مبارک باد

زیبا ترین شعری که از مادر می شناسم

سروده استاد محمد حسین شهریار


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر كار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل كوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است كوچه ها
او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یك خانه فقیر
روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان
او را گذشته ای است ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری است
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند
اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف می دهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی كه مرد ، روزی یكسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و كله می زند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو كنار
كفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمی شود .
پس این كه بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید
لیوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه های شب .
یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب
نزدیك های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
او با ترانه های محلی كه می سرود
با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال كرد پرستاری مریض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریض خانه ، به امید دیگران
یك روز هم خبر : كه بیا او تمام كرد .
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید كوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یكی نماز
یك اشك هم به سوره یاسین من چكید
مادر به خاك رفت .
آنشب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
یك دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید كه جان او به جهان بلند برد
آنجا كه زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، كه بدرقه اش می كند به گور
یك قطره اشك ، مزد همه زخم های او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .

آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای كه بهم زد سكوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاك
خود را به ضعف از پی من باز می كشید
دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
می آمدیم و كله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می كنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه می گریختند
می گشت آسمان كه بكوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه
وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد
یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم به خانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود :
بردی مرا بخاك كردی و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

 

 شما هم اکنون آهنگ مادر با صدای سامی یوسف را می شنوید.

لینک دانلود با حجم بسیار کم

http://sarapoem2.persiangig.com/music/mathersamiusof2.mp3

 متن و ترجمه ترانه این آهنگ را در سطرهای پایین بخوانید:

 

Mother

 

Blessed is your face
مبارك و خجسته باد چهره ات

 

Blessed is your name
مبارک باد نامت

 

My beloved

ای عشق من

 

Blessed is your smile

گرامی باد خنده هایت

 

Which makes my soul want to fly

که روح مرا به پرواز در می آوری  

 

My beloved

ای عشق من

 
All the nights

در تمام شبها
 

And all the times

و در همه زمان


That you cared for me

تو همیشه مراقب من بودی

 

But I never realised it
اما من هیچ گاه اینرا درک نمی کردم

 

And now its too late

اما حالا خیلی دیر است


Forgive me

منرا ببخش

 

Now Im alone filled with so much shame

حالا من تنها هستم مملو از شرمندگی و خجالت بسیار


For all the years I caused you pain

در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم


If only I could sleep in your arms again

اگر تنها یکبار دیگر بشه من روی شانه های تو بخوابم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

You were the sun that brightened my day

تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی


Now whos going to wipe my tears away

حالا چه کسی است که اشکهای من را پاک کند


If only I knew what I know today

ای کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

 333

 

Ummahu, ummahu, ya ummi

مادر ، مادر ، ای مادر


wa shawqahu ila luqyaki ya ummi

چگونه می توانم به تو نگاه کنم ، ای مادر


Ummuka, ummuka, ummuka ummuka

مادر تو ، مادر تو ، مادر تو ، مادر تو


Qawlu rasulika

این را پیامبر تو فرمود


Fi qalbi, fi hulumi

در قلب من ، در رویاهای من


Anti mai ya ummi

تو همیشه با من هستی مادر

 

Ruhti wa taraktini

تو رفتی و من را ترک کردی

 

Ya nura aynayya

ای روشنایی چشمان من


Ya unsa layli

ای تسلی ده شبهای من


Ruhti wa taraktini

تو رفتی و من را تنها گذاشتی


Man siwaki yahdhununi

چه کسی به جز تو مرا در آغوش می گیرد


Man siwaki yasturuni

چه کسی به جز تو مرا می پوشاند


Man siwaki yahrusuni

چه کسی به جز تو از من محافظت می کند


Afwaki ummi

مادر من را ببخش

 

Samihini...

به خاطر بی توجهی هایم

 


شعرهایی درباره مادر

 

شعر مادر  از فریدون مشیری

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج  بر سرداشتن،

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
 

 

شعر مادر ( ایرج میرزا)

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستن من ز هستن اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

 

شعر دیگری از ایرج میرزا

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

گویند که می نمود هر شب

تا وقت سحر نظاره من

می خواست که شوکت و بزرگی

پیدا شود از ستاره من

می کرد به وقت بی قراری

با بوسه گرم چاره من

تا خواب به دیده ام نشیند

شب ها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

او داشت نهان به سینه خود

تنها به جهان دلی که آزرد

خود راحت خویشتن فدا کرد

در راحت من بسی جفا برد

یک شب به نوازشم در آغوش

تا شهر غریب قصه ها برد

یک روز به راه زندگانی

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

در خلوت شام تیره من

او بود و فروغ آشیانم

می داد ز شیر و شیره جان

قوت من و قوت روانم

می ریخت سرشک غم ز دیده

چون آب بر آتش روانم

تا باز کنم حکایت دل

یک حرف و دو حرف بر زبانم

 الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در پهنه آسمان هستی

او بود یگانه کوکب من

لالایی و شور و نغمه هایش

بودند حکایت شب من

آغوش محبتش بنا کرد

در عالم عشق مکتب من

با مهر و نوازش و تبسم

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

این عکس ظریف روی دیوار

تصویر شباب و مستی اوست

وان چوب قشنگ گاهواره

 امروز عصای دستی اوست

از خویش به دیگران رسیدن

کاری ز خداپرستی اوست

شد پیر و مرا نمود برنا

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

 

شعری درباره مادر

سعدی شیرازی
 

جوانى سر از رأى مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

كه اى سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروى حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنى كزان یك مگس رنجه اى

كه امروز سالار و سرپنجه اى

به حالى شوى باز در قعر گور

كه نتوانى از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه

نداند همى وقت رفتن ز چاه

تو گر شكر كردى كه با دیده اى

وگرنه تو هم چشم پوشیده اى


 

اشعار دیگری از ایرج میرزا


پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

 

قلب مادر  

دادمعشوقه به عاشق پیغام

که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند

چهره پرچین و جبین پر اژنگ

با نگاه غضب الوده زند

بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند

همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است

شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یکرنگ تو را

تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی

باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری

دل برون اری از ان سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش بازاری

تا برد ز اینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد نا هنجار

نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد

مست از باده و دیوانه زبنگ

رفت و مادر را افکند به خاک سینه

بدرید و دل اورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود

دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین

واندکی رنجه شد او را ارنگ

ان دل گرم که جان داشت هنوز

اوفتاد از کف ان بی فرهنگ

از زمین باز چو بر خاست نمود

پی برداشتن دل اهنگ

دید کز آن دل اغشته به خون

آید آهسته برون این آهنگ:

"اه دست پسرم یافت خراش

وای پای پسرم خورد به سنگ"

 

مادری در گوشه ای از همین دنیای من و تو و در فاصله زمانی نه چندان دور برای نجات فرزندش که به دست پلیس گرفتار آمده است اینگونه سلحشور و از جان گذشته یک تنه به جنگ دشمن رفته است. زیاد مهم نیست این تصویر مربوط به کجای این کره خاکی است.مهم این است که چنین تصاویری تلخی روزانه در گوشه گوشه این خاک کبود اتفاق می افتد. این تصویر جزء ده تصویر برگزیده خبری دنیاست

 

مادری در گوشه ای از همین دنیای من و تو و در فاصله زمانی نه چندان دور، برای نجات فرزندش که به دست پلیس گرفتار آمده است اینگونه سلحشور و از جان گذشته، یک تنه به جنگ دشمن تا چنگ و دندان مسلح رفته است. مهم نیست این تصویر مربوط به کجای این کره خاکی است؛ مهم این است که تصاویر تلخی از این نوع روزانه بارها و بارها در گوشه گوشه ی این خاک کبود اتفاق می افتد. این تصویر جزء ده تصویر برگزیده خبری دنیا در یکی دو سال پیش است.

 
 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ