نجوای زخم
همیشه در بغض فرو خورده صدای نجوا کرم
دنبال ناله های زنی می گردم که انگار سال ها پیش در میان صحراگردی های
اجداد باستانی ام او را شنیده ام. نجوا صدایی گرم و گر گرفته دارد. گاهی
نمی دانم آوا ها را آرام و صبور می خندد یا خنده ها را در زیر و بم ناصبور
و نا آرام کلمات، آوا می کند. با ترانه عطشانی، تشنگی تنت را پای سواران
بیابان می ریزد و تو در میان توفان شن گم می کنی راه برگشت به خانه را. من
می توانم از گلوی او های های گلایه های دایه های بی روزی ام را بشنوم. می
توانم به هزار سال پیش از اشک های خواهرانم برگردم و همه عموزاده های آفتاب
خورده ام را در پایکوبی بربط ها و نی همیانه ها به هلهله وا دارم. پشت
نخلستان بوی نان تازه و حلوا می آید. پاتابه زردوز دختر بندری ها زرق و برق
پولک ها را توی گرگ و میش هوا ریخته است. باد صدای واسنک های شرجی را می
ریزد توی بهت غروب غم گرفته نخل ها. شلاق باد و یورش موج ها بر سیاهی ساحل
و دریایی که دارد زنجیر پاره می کند در حنابندان زینو... عروس آتش بغض کرده
است و زنی از هزاره های دور بی واژگی دردهای مرا از گلوی نجوا فریاد می
کند......لیل البکاء ولله راجع حبیبی....یسکن فوادی... قبل العمر
والله....وینک حبیبی....