به سایت سارا شعر خوش آمدید 

 

ادبیات کودکان


 

 

مطالب هفته های پیش :

 

سلام/ پیدا کردن یک مرز مشخص بین ادبیات کودک و ادبیات غیر کودک چندان ساده نیست....خصوصا گاهی که این مرز بعمد شکسته می شود و گاه ادبیات جدی در قالب یک فابل ، داستان یا شعر کودکانه نمود پیدا می کند....نمونه هایی که در هفته های پیش ارائه شد عموما از این گونه بودند. امروز نیز داستانی جهانی از صمد بهرنگی تقدیم می گردد که صد البته ادبیات کودکانه هست و نیست. این داستان گاهی با نوشته ی بزرگترین نویسندگان ادبیات کودکانه جهان مثل هانس کریستین اندرسن و دیگران مقایسه می شود و گاه به عنوان داستانی کاملا جدی و قطعا اندیشه ور و غیر کودکانه نگریسته شده و از جهات مختلف خصوصا وجوه جامعه شناختی مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.به هر حال کنکاش بیشتر این موضوع مجالی بیش از این می طلبد. در هفته های بعد مطالب دیگری در این باب تقدیم می گردد. در اینجا بدون هیچ توضیح اضافه دیگر متن کامل ماهی سیاه کوچولو تقدیم می گردد:

 

ماهي سياه کوچولو / ص1

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
"يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
"مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ "
ماهي کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم."
مادرش گفت :" حتما بايد بروي؟"
ماهي کوچولو گفت: " آره مادر بايد بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه کوچولو گفت:" مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست."
مادر خنديد و گفت:" من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد."
ماهي سياه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:" اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!"
ماهي سياه کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟....."
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم..."
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:" همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟"
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند."
همسايه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهي گفت:" ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!"
همسايه گفت :" کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟"
ماهي کوچولو گفت :" خانم! من نمي دانم شما "عالم و فيلسوف" به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسايه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!"
ماهي کوچولو گفت:" هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم."
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!"
ماهي کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفيق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!"
ماهي کوچولو گفت:" من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد."
همسايه گفت:" اين حرف ها مال گذشته است."
ماهي کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد."
مادرش گفت:" حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟"
ماهي کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم."
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:" خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟"
ديگري گفت:" فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!"
مادر ماهي سياه گفت:" برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!"
يکي ديگر از آنها گفت:" خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني."
همسايه گفت:" من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم."
ديگري گفت:" تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره."
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:" واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟"
ماهي کوچولو گفت:" مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن."
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :" توهين نکن ، نيم وجبي!"
دومي گفت:" اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!"
سومي گفت:" اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!"
چهارمي گفت:" مگر اينجا چه عيبي دارد؟"
پنجمي گفت:" دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!"
ششمي گفت:" اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي."
هفتمي گفت:" آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:" دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد."
دوستانش گفتند:" چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!"
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟"
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم."
يکي از کفچه ماهي ها گفت:" ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم."
ديگري گفت:" داراي اصل و نسب."
ديگري گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود."
ديگري گفت:" مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم."
ماهي گفت:" من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد."
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:" يعني ما نادانيم؟"
 

ادامه داستان در صفحه 2 >> 

 
 

http://www.sarapoem.com ............... نظرات  شما  ............ E.mail: m_h_bahramian@yahoo.com