داستان کوتاه

 

.........................

تفريق خاك

داستانی از ابوتراب خسروی

 

معلم هر روز از نبودن چيزي خبر خواهد داد . هميشه مي خواهد بداند بعد از آن كه چيزهايي گم شوند چه چيزها يي باقي مي مانند . عينكش را روي بيني اش جا به جا مي كند و مي پرسد : حالا چند تا؟ من چيزي مي گويم و از پنجره به رديف درختان بلوطي كه موازي ديوار مدرسه سر به آسمان كشيده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش هاي بي پايانش را ادامه مي دهد و مي پرسد : حالا به اندازه انگشتاني كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هايي را كه آنجا در حياط يا آسمان يا پشت ديوار مي بيني نشان بده و من چيزهايي را كه مي بينم نشان خواهم داد . با بودن و نبودن آن چيز هاست كه من بايد قاعده حساب را ياد بگيرم. معلم مي گويد : تو مالك كوشك مهر و هستي بايد حساب سياهه اموال كوشك را داشته باشي . ولي من جايي ما بين بودن ها و نبودن ها مبهوت مي مانم . شايد چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهايم به زمين نمي رسد . معلم مي گويد ببین هيچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزي كه بر سر من است با دست هاي كوچكش بر مي دارد و مي خندد. من اين خنده را هميشه مي شناسم . هميشه گلگون است . به خصوص وقتي كه بر لب هاي منظر كه زني بالغ خواهد بود بنشيند. من كه حساب ياد بگيرم تازه شروع آن بهت در ميان بودن و نبودن چيز هاست.

?پدر هر بار مي گويد امروز بايد به فلان گاو? بند بروي حواست را جمع كن رعيت ها كلاه سرت نگذارند و من بايد حساب درختي كه بريده يا بره اي كه گم خواهد شد داشته باشم پدر مي گويد بايد آدمي مثل من يك سوزن از اموال كوشك را حتي در يك خرمن سوخته پيدا كند. كه حتي رد يك رعيت گريز پا را بر آب بزند كه بايد حساب اموات و مواليد رعيت ها و رمه ها را داشته باشم و هيچ وقت هم معلوم نخواهد بود كه حق با كيست حق با پدر خواهد بود يا رعيت ها كه زانو بر زمين مي زنند و مي خواهند پاهايم را ببوسند . قسم مي خورند كه حتي ارزني از مايملك كوشك را ندزديده اند . مبادا به پدر بگويم كه بره اي در مسير چرا مانده? ومن هرگز به پدر نخواهم گفت كه آنها چيزي كم دارند. من فقط سياهه? مي نويسم و سياهه ها بي شمار هستند. سياهه درخت ها و سياهه كلاغ ها و سياهه قوها و سياهه تيهوها و سياهه بره ها و سياهه رمه ها و سياهه زن هاي آبستن . رعيت نوزادي كه به دنيا خواهد آمد ممكن است همان طور خون آلود در پلاسي پيچيده و فروخته شود. حتما خواهند گفت سقط شده است و حتي نشاني گور كوچكي را مي دهند . من بايد رد نوزاد مرده را تا گور كوچكي كه خواهد بود بزنم هر چند كه هرگز نخواهم توانست گور نوزادي را كه مرده يا نمرده نبش كنم .

غروب خواهد بود و مثلا گله اي از صحرا مي آيد . حتما نمي شود كه به غروب نگاه نكنم براي همين خواهد بود كه بره اي در سايه روشن غروب به سياهه نمي رود و پدر صداي زنگوله آن بره گمشده را در ميان سياهه اصوات زنگوله ها نخواهد شنيد يا اين كه كلاغي از ميان فوج كلاغ هاي جاسوسش خبر گمشدن آن بره را برايش مي برد. خبرهاي ديگري هم هست كه به گوشش مي رسد خبرهايي مثل اخبار گريه زن ها و لرزش شانه هاي رعيت ها وقتي كه پيشاني به خاك مي گذارند كه هيچ تقصيري نداشته اند. اين ها چيزهايي است كه صحت سياهه را باطل مي كند. براي همين چيزهاست كه پدر فرياد خواهد كشيد و چكمه هايش را بر زمين خواهد كوبيد كه مي دانم همين كه سر بر خاك بگذارم كوشك را به باد مي دهي . به خاطر اين وقايع است كه تنخواه كوشك را مي دزدم و مي گريزم. مهم هم نخواهد بود كه به كجا.

و پدر دوباره منتظر مي ماند تا برگردم و من نمي خواهم كه هرگز برگردم پدر قاصد هايش را مي فرستد و من آنها را در هر شكل و شمايلي كه باشند مي شناسم. همه آنها مي گويند كه پدرت پيغام فرستاده كه گناهت را بخشيده ايم تنخواهي كه از اموال كوشك دزديدي از شير مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردي رعيت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ مي جوند و چيزي برايت باقي نمي گذارند . لهذا اگر با? پاي خودت به كوشك بر نگردي مي گوييم تا نوكرها هر جا كه باشي تو را مثل يك اسير به اين جا بياورند. پدر حتي خواهد فهميد كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه هاي چرمي قاصد هايش منزجرم . قاصد هايش وقت و بي وقت سر راهم مثل علف هرز مي رويند و با همان لهجه كوشكي خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نيايي سنگ روي سنگ بند نمي شود خيلي زود خودت را به اين جا برسان و امورات را اصلاح كن . جا و وقت آمدن قاصد هايش معين نيست يك وقت مثلا زير نور چراغ گذر مي ايستند يك وقت توي تاريكي اتاق كشيك خواهند داد .

معلوم هم نخواهد بود كه چطور مثل سايه با اتاقم وارد مي شوند كه هيچ كسي حتي همسايه ها نمي بينندشان . همين كه از پله ها بالا مي روم و مي خواهم كليد را از جيب شلوارم در بياورم بوي گند توتونشان را حس مي كنم . فكر اين كه آنها با آن كلاه هاي مسخره و پاتاوه هاي چرمي آمده اند تا با من مذاكره كنند و مرا به راه بياورند كه برگردم عصباني ام مي كند.

همين كه مي بينمشان كه در اتاقم نشسته اند و در تاريكي چپق مي كشند عصبا ني ام مي كند براي همين بر سرشان فرياد مي كشم و بيرونشان مي كنم . بعد ها حتما پدر آدم هاي متشخص را اجير خواهد كرد.? آدم هايي كه لباس عالي بپوشند و ادكلن هاي خوشبو بزنند و كراوات هاي قيمتي داشته باشند و طوري هم به كفش هايشان واكس بزنند كه برق كفش هاشان چشم را بزند. در واقع آنها با آن جبروتشان نوكر پدر دهاتي من مي شوند تا بيايند با من مذاكره كنند تا من برگردم و آن سياهه هاي پايان ناپذير را هم چنان بنويسم . چه فرق مي كند چه فرقي خواهد داشت كه قاصد هاي پدر چه كساني باشند شايد تنها فرقشان اين باشد كه ممكن است من تنها به عرايض آنها گوش بدهم و آنها هم از چيزهايي مثل حقي که پدر بر ذمه فرزند دارد و مكافات دنيوي و اخروي تقاص تمرد پسر از امر پدر است مي گويند و نهايتا توصيه مي كنند كه وظيفه دار هستم تا به كوشك برگردم و امورات اصلاح كنم و من هم مثل همان چيز ها را مي گويم و نتيجه مي گيرم كه من ديگر اهل آن كارها نيستم بنابراين هرگز به كوشك باز نمي گردم .

و حتما براي همين خواهد بود كه آن قدر آزاد باشم تا مثلا سوار بر جيپ لندروري بشوم و به سفر بروم و باز گردم نه اين كه به سفر هاي دور, بلكه به جاهايي نزديك مثل سيوند يا رونيز. آدمي مثل من تحمل سفر هاي دور را ندارد.

همين كه من چند روز از اتاقم دور باشم احساس خستگي خواهم كرد و حتما پدر عادت هايم را مي داند و نوکرهاش رد مرا در سفر هايم مي زنند. اين كه من به جايي مثل رونيز بروم . رونيز را مي گويم . زيرا كه دور نيست سه ، چهارساعت بيش تر نبايد باشد. دو، سه سيگار كه دود كنم به آنجا مي رسم حتي اگر هوا تاريك شود. چون منطقه كوهستاني است شب خيلي زود فرا مي رسد و هيچ چيزديده نمي شود. جاده اش هم خاكي است ولي حتما در دست تعمير است . اين از تمهيدات پدر خواهد بود . مثلا عمله هاي راهساز جا به جا بر شانه هاي جاده آتش كرده اند. براي همين نمي شود با سرعت راند. از پشت بلوط كه بگذرم در شيب جاده سرازير مي شوم. سياهي يكدست بلوط ها در دو طرف جاده نمايان است. خط سفيد نور آنها را در افق آسمان جدا مي كند. به پدر فكر خواهم كرد كه هميشه منتظر است . حتي حالا كه من به دنيا نيامده ام. حتما مي داند كه من چموش هستم. سر به هوا هستم حتي حالا كه هنوز نطفه ام پا نگرفته است, پدر انتظار مرا مي كشيد . من كه هرگز به كوشك نرفته ام. روزي پدر سوار بر اسبش از كوه مي آمد, از جايي روشن مثلا از يك خط سفيد بر دامنه كوه سرازير شد كه به كهورستان پشت دروازه كوشك رسيد. مرا كه تركه مردي هستم ديد. نشناخت. نبايد مي شناخت من كه هيچ وقت به دنيا نيامده ام تركه مرد فرياد زد و گفت هي خان به من گوش كن . من پسر تو هستم ولي حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم.آن وقت تو اين جا توي اين كوشك پرت منتظر مانده اي . پدر از من پرسيد:توكي هستي؟ من گفتم: غريبه نيستم پسر تو هستم . پدر سرش را روي زين اسبش گذاشت و هاي هاي گريه كرد و گفت : من در انتظار تو دارم پير مي شوم و تو به دنيا نمي آيي. تركه مرد گفت? كه تن من از حالا از جنس سايه است و نبايد اسير خاك شود. پدر گفت:تو اسير خاك نخواهي شد.و از همين حرف ها زد كه اگر به دنيا نيايم به قاصد هايش مي گويد تا مرا مجاب كنند كه به كوشك بر گردم كه اگر نيايي كوشك به باد مي رود و رعيت ها مايملك كوشك را مثل ملخ مي جوند و من از عهده كارها بر نمي آيم و تو بايد بيايي و امورات را اصلاح كني . تركه مرد هم گفت: اين حرف از آن حرف هاست من اگر به دنيا بيايم اسير خاك مي شوم و در جايي ما بين ?ﮐﻬﻭرها و بلوط ها از نگاهش گريختم . از لا به لاي بلوط ها و ?ﮐﻬﻭرها عبور مي كردم تا به گران رسيدم. گران كولي زيبايي است كه رعيت هاي عزب را در آن ﮐﻬﻭرستان آرام مي كند. هر روز به سمتي مي رود و در يك گاو بند مي ماند به خصوص وقت هاي خرمن. رعيت ها كپر بر پا مي كنند و او همان جا مي ماند. هر روز صبح علي الطلوع تا غروب امورات رعيت ها را اصلاح مي كند آداب عيش به جا مي آورد . برايشان مي رقصد و رعيت ها هم برايش با فه هاي گندم مي برند تا او هم براي خودش خرمن كوچكي بر پا كند. گران توي ?ﮐﻬﻭرها تركه مرد را ديد فكر كرد كه من رعيت عذب هستم كه دارم دنبالش مي گردم . گفت : هي پسر داري دنبال كي مي گردي . من گفتم: من حالا حتي يك جنين هم نيستم . چه برسد به اين كه يك رعيت بالغ باشم. من سايه يك مرد به دنيا نيامده هستم كه دارم در خاك پرسه مي زنم. ولي بايد پسر ماه خان بشوم.

 

همه اش صداي ماه خان را مي شنوم كه گريه مي كند و مي گويد : زود باش بيا.

من هم براي همين آمدم سر راهش ببينم چه طور آدمي است اصلا حرف حسابش چيست و چه مي گويد. وقتي ديدمش از همان حرف ها زد كه دارم پير مي شوم و دست تنها مانده ام و كوشك دارد به باد مي رود و هيچ كس هم نيست تا امورات را اصلاح كند و من هم حالا حالا ها قصد ندارم اسير يك چنين جايي شوم. هر جا كه بخواهم مي روم و مي آيم و هيچ كس هم نيست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثاني من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان مي روند شايد من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم ومرا به دنيا بياورند . ولي من راه هاي اين حوالي را خيلي خوب بلدم. به اين سادگي ها به دام آنها نمي افتم.

عمله هاي راهساز جاده را بسته اند . بشكه هاي خالي قير گذاشته اند. جاده انحرافي را نخواهم ديد. توقف مي كنم. سه نفر از عمله ها ايستاده اند. پلاس بر سر كشيده اند. يكي شان به طرف جيپ مي آيد. فقط چشمانشان مثل چشم گربه در تاريكي سو سو مي زند. يكي شان مي پرسد: حتما داريد به رونيز مي رويد مي گويم : بله آقا . مي گويد: جاده را داريم تعمير مي كنيم بايد از اين راه انحرافي برويد. كمي راه طولاني تر مي شود. عيبش اين است كه كمي سنگلاخ است . ولي خوب شما جيپ داريد جيپ هم كه شاسي هاي بلندي دارد دست تكان مي دهد ومن به جاده سنگلاخ مي پيچم و همان طور خواهم رفت و به گران فكر مي كنم كه به آن تركه مرد گفت : هي پسر شايد تو اخلاق و كردار پدرت را نداشته باشي كه زني مثل مرا به نظر نمي آورد. گفتم: معلوم است من صداي ساز كولي ها را دوست دارم . هر چند كه همه زن ها سروته يك كرباس باشند.

گران گفت: آخر عاقبت چي؟ بالاخره تو كه بايد به دنيا بيايي من گفتم : شايد هم اصلا نيايم. ببينم آخر عاقبت كارم چي مي شد. گران گفت: كاشكي برايم فرق نداشت كه به تن چه كسي بروي. راستش براي من چه فرق داشت كه با تن چه كسي به دنيا بيايم. گران گفت : همه زن هاي كوشك بخت و اقبالشان را امتحان مي كنند شايد بختشان بلند باشد و تو را به دنيا بياورند . اي كاش من هم مي توانستم بخت واقبالم را امتحان كنم . اگر اين اتفاق بيفتد و تو به تن من مي آمدي يك عمر دعا گويت خواهم بود كنيزي ات را مي كردم . من گفتم : خوب حالا كه اين طور است اگر خواستم به دنيا بيايم فقط بايد تو به دنيا بياوري ام.

راستش براي من فرق ندارد كه چه كسي مرا به دنيا بياورد .گران گفت: ولي خان هم آدمي نيست كه به اين آساني سراغ مرا بگيرد. من هم گفتم: برو به خان بگو به آن نشاني كه آن تركه مرد سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سايه است تصميم گرفته كه گران به دنيا بياوردش.

پدر هم هر روز در جستجوي من مثل يك ورزاي مست بود كه تن زميني را شيار مي كرد. شايد من، راهم را گم كنم و به تن زني بخزم ولي من به تن هيچ زني نمي رفتم. زن ها هم هر روز در جستجوي رد پايي از من چيزي مثل يك تلنگر يك لرزش مثل لرزيدن يك باله، يك ماهي كوچك در تنشان بوده اند تا پوست تنشان بلرزد، به معني حضور من در تن آنها ولي من به تن هيچ كس نمي رفته ام. گران هم ماه ها حوالي كوشك پرسه مي زد شايد خان را ببيند. ولي خان را نمي ديده تا روزي كه به پشت دروازه كوشك رفته و كوبه كوبيده و هوار كشيده كه به ماه خان بگويند گران كار واجب دارد. نوكرها? هم رفته اند و به خان گفته اند. خان تعجب كرده و رو نشان نداده صدقه اي فرستاده و گفته برويد بهش بگوييد از زمين هاي من بروبيرون. رعيت هاي مرا آلوده گناه نكن .گران مي گويد من هيچ? وقت از كسي صدقه نگرفته ام . هميشه كاري براي رعيت هايت انجام داده و اجرت گرفته ام.حالا هم به كوشك تو آمده ام تا پيغامي از پسرت بهت برسانم نمي خواهي بشنوي برگردم. ماه خان كه اين حرف ها را شنيده مي گويد:

برويد بياوريدش ببينم چه مي گويد . نوكرها هم درهاي بزرگ كوشك را باز كرده و گران به كوشك وارد شده و گران كه به كوشك وارد مي شود گالش چرمي به پا داشته و شليته قرمزي پوشيده چشمانش را هم مثل هميشه سرمه مي كشد.

پدر از طارمي سر مي كشد و مي گويد: هان گران رعيت هاي ما بست نيست كه سراغ ما را مي گيري. چه خوابي براي ما ديده اي . چند بار بايد به تو بگويم كه زمين هاي من جاي تونيست هان؟ گران هم مي گويد: زمين هاي تو معبر است. پدر پرسيده چه عرضي داري كه بگويي زود باش بگو و راهت را بگيرو برو.

گران هم مي گويد: من فقط قاصدم . پيغام پسرت را آورده ام كه به من گفت تا به شما بگويم كه فقط گران مي تواند مرا به دنيا بياورد.

پدر اولش خنديده و گفت : پسر من يك فوج زن نجيب را به نظر نياورده به تن تو لكاته پا مي گذارد؟

گران هم مي گويد: من كه او را ديدم اولش فكر كردم رعيت سر گرداني است ولي بعد گفت كه پسر شماست و پيغام داد تا به شما بگويم كه به آن نشاني كه آن تركه مرد در ﻛﻬﻭرها سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سايه است فقط بايد گران مرا? به دنيا بياورد و لا غير.

پدر هم خيلي فكر مي كند و مي گويد معلوم است كه تو حرمت ما را نگه نداشته اي و به اين جا آمده اي. گران هم گفته كه ماه هاست هيچ تنابنده اي را به خود نديده. پدر پرسيده حالا اگر معامله سر گرفت و خلف ما ميلش قرار نگرفت كه به تن تو بيايد تكليف چيست. گران هم گفته هر كاري شرط و بيعي دارد خان، ?نيامدش هم مكافات داشته باشد. شرط آمدنش اين باشد كه ما خاتون كوشك باشيم نيامدنش هم هر چه قصد خان باشد فرق ندارد پدر هم قبول كرده و گفته الساعه در غرفه اي توي اشكوب بالا بيتوته كن.

و من در تن سايه هاي كوشك بودم تا صداي چكمه هاي پدر بيايد كه از پله هاي? كوشك بالا مي رود و به غرفه گران برود و گران را ببيند كه جايي رو به روي? آينه ايستاده و چشمانش را سرمه مي كشد. من صداي پدر را شنيدم كه پرسيد: اگر اين طورهاست پس چرا زودتر از اين ها نيامدي. مثلا چند سال پيش كه جوان تر بودم تا زودتر پسر مرا به كوشك بياوري و من دست تنها نباشم . چرا؟ حالا كه من دارم پير مي شوم هان؟ گران هم گفت خان به خدا خيلي وقت نيست كه من پسرت را ديده ام . همه اش سه ماه است.

پدر پرسيد:خوب گفتي چه شكل و قيافه اي داشت. گران گفت تركه مردي بود با رنگ صورت مهتابي. راست مي گفت من تركه مردي هستم با رنگ صورتي مهتابي كه در گفتگوهايش شكل مي گرفتم. پدر هم گفت هان درست مي گويي تركه مردي بود با رنگ صورت مهتابي شبيه به من . پدر آن روز راست مي گفت. شبيه به او هستم من . ولي آن روز پدر شبيه ورزايي بود كه زمين را شيار مي زد. گران هم هي مي گفت : پسرت تركه مردي است شبيه به تو و من تركه مردي بودم كه با گفتگو هايش از سايه هاي تن پدر درآمدم و در تاريكي تن گران نشستم ومنتظر شدم تا سايه تنم به رگ هاي تن گران وصل شود و به شكل جنين چموشي در آمدم كه راهي را مي پيمود .پدر به گران گفت: يادت باشد. حكما همين كه صداي پاي خلف مرا از توي تنت شنيدي خبر دارم كن. گران هم منتظر بود. همين كه صداي پايم از توي تنش شنيده شد گفت: هي خان پسرت بايد همين جاها باشد. پدر هم به غرفه دويد و هوار كشيد مطرب ها همين جا توي اين ايوان بنشينند و ساز بزنند . گران هم هر بار كه صداي قدم هاي مرا از توي تنش مي شنيد انگار كه جاده اي را مي پيمودم. به پدر مژده مي داد كه پسرت همين جاهاست فرض بگير كه مسافري در چند قدمي دروازه كوشك باشد. عن قريب است كه از راه برسد و هر بار سايه مرا از پشت پوست شيري اش می دید که تنش را مي لرزانده ام و همان طور آن قدم چرخيدم تا روزي كه گران به پدر گفت:پسرت دارد به دنيا مي آيد . پدر هم به عمله اكره اش گفت كه كوشك را چراغاني كنند. كوشك پر شد از نور و ساز مطرب ها . و من به شوق نور چراغ ها و صداي ساز مطرب ها به دنيا آمدم و پدر تن كبود و خون آلودم را با دست هاي بزرگش از تن گران گرفت .پيشاني خون آلودم رابوسيد و گفت خوشامدي خلف من .

ديگر كاملا شب خواهد بود.حتي آن خط سفيد نور شيري افق كه در دور دست ها مثل لعاب روي بلوط ها مي نشيند كه نخواهد بود. جاده نوساز است . من تنها مسافر اين جاده هستم حتي بايد در سراشيب جاده هم گاز بدهم . بايد نقاط نوراني پراكنده در دور دست هم سو سو بزند. نمي شود حدس زد كه كجا ممكن است باشم . ممكن است از روزن هاي پراكنده نور ملتهب نارنجي بتابد ولي بايد در انتهاي جاده تاريكي همه چيز را پنهان كند. اتومبيل به سرعت پيش خواهد رفت كه ناگهان جاده به آخر مي رسد . دستي ناگهان همه چراغ هاي كوشك را روشن خواهد كرد.درهاي بزرگ كوشك چارتاق باز مي مانند. حتي اگر بخواهم ميدانچه را دور بزنم سا يه هاي آدم هايي را كه با تفنگ حمايل ايستاده اند خواهم ديد. حتما جاده تنها براي رسيدن به كوشك ساخته شده است. صورت تفنگچي ها را از پشت شيشه هاي جيپ مي بينم كه دور تا دور اتومبيل حلقه خواهند زد. يكي شان با همان لهجه كوشكي مي گويد خوش آمدي كيا.

درهاي جيپ را باز مي كنند و پنج نفر سوار مي شوند. يكي شان مي گويد از پشت فرمان برو كنار. پشت فرمان خواهد نشست . جيپ وارد باغ كوشك خواهد شد تفنگچي هاي ديگر به محاذات جيپ خواهند دويد. جيپ از خيابان وسط باغ مي گذرد . به سنگ چين جلو ايوان مي رسد و توقف مي كند. طيف مشبك نور تند چراغ ها صورتش را پنهان مي كند. من به وضوح نمي بينمش ولي صدايش را خواهم شنيد كه از لا به لاي ستون هاي سنگي مثل دود مي پيچد و مي گويد كيا تو به هيچ جا نمي تواني بروي چند بار بايد به تو پيغام دهم كه اگربا پاهاي خودت نيايي مي گوييم اگر كه شده با جاده اي تو را به اين جا بياورند و بعد از سكوت كوتاهي خواهد گفت حالا بروبگير بخواب حتما خسته اي گفته ام اتاقت را آماده كنند مبادا در فكر بر گشتن باشي.

و من حتي وقتي توي تخت دراز كشيده ام به خواب نمي روم و صداي پدر را از دور دست مي شنوم كه مثل گرد بادي از دود به هوا مي رود و مي گويد كيا تو هرگز نمي تواني به جايي بروي.

پدر خواهد گفت كه عادت به گريزش مهلك شده بدل به مرضي شده كه بايد علاج شود. بايد از او جدا شوند تا حتي اگر بخواهد بگريزد به جايي نرسد.

پلك هايم كه باز شوند گران در كنارم نشسته است و مي گويد يادت باشد كه ديگر بر پاي راست نايستي كه از تو جدا شده و ديگر با تو نيست .? خصوصا بعد از خواب مبادا فراموش كني و بر او كه مرده اي است تكيه كني. من خواهم پرسيد يكي از آنها نيست . گران مي گويد اين جا كمي گرم است.

گفتند بگذارندش روي بارو اين طور حداقل تا فردا تازه مي ماند. ولي من بر خواهم خواست لي لي مي كنم از پله هاي بارو بالا مي روم. به بارو خواهم رسيد كسي با صداي بلند دعا مي خواند گران مي گويد:بلند دعا بخوانيد بايد همه خبر دار شوند و خودش هم بفهمد كه مرده است و در حيات نيست .

گران خواهد گفت ازهمين حالا فراموشش كن. اصلا فكر كن كه اين او نبود كه بخشي از تن توبود و من تو را با او به دنيا آورده ام . بايد اجازه بدهي كه به خاك سپرده شود بايد بداني وقتي كه كسي مي ميرد حتي وقتي پاره تن آدمي هست بايد به خاك بسپاریش و من مي شناسمش كه نمي خواهد به خاك برود كه ديگر هرگز نمي بينمش ولي صداي زنجموره اش را خواهم شنيد ولي گران خواهد گفت به ناله اش گوش نده. دست ها را بر گوش هايت بگذار و بگريز . براي مرده خاك بهترين خانه است. بايد تنهايش بگذاري تا با خاك انس بگيرد تا ذره ذره تنش جذب خاك شود كه وقتي كسي مي ميرد بايد به آغوش خاك بسپاري اش و به خاك بگويي كه او را محكم در آغوش بگير و رهايش مكن تا دهانش پر از خاك شود و شوري خاك را بچشد مبادا هر روز بر سر لحدش بنشيني? و آن بخش مرده تنت را بيدار كني وقتي كه به پرسه اش مي روی ممكن است وسوسه شود و بخواهد از خاك برخيزد با بوي مردارش چه مي توان كرد.

به خاك سپرده می شود حس مي كنم كه كوچك تر شده ام. گران هم همه جا در كنارم خواهم ايستاد.دست بر شانه اش مي گذارم و قبرستان ويل را لي لي خواهم كرد. از گران مي پرسم اين جمعيت كجا بوده اند كه حالا به اين جا گريخته اند. گران مي گويد: همشان رعيت هاي تو خواهند بود و من مي خواهم تدفين او را ببينم براي همين مي خواهم از توده خاك بالا روم. كسي به آرامي دعا خواهد خواند.

پروردگارا عضو گناهكار جسمي به خاك سپرده شده قرين رحمتش كن.

خدايا عضو عاصي و نا فرمان پيكري در خاك سر گردان شده ملائك را راهنمايش قرار بده.

بارالها دروازه هاي دوزخ را بر روي او ببند و درهاي بهشت را به روي او بگشا.

خدايا خاك را فرمان ده برايش آغوشي مهربان داشته باشد.

به خلا پايم نگاه خواهم كرد و بعد به پاي ديگرم نگاه مي كنم و به او مي گويم از اين پس تو بايد همه بار سنگين مرا تحمل كني و گر نه همه عمر را باید بر زمين بخزم.

گران دست هايش را از دو سو باز مي كند و من در آغوشش گم خواهم شد و مي گويم مرا بپوشان و فراموش نكن كه هرگز مرا به دنيا نياورده اي و آن قدر كوچك مي شوم كه بتوانم در تاريكي زهدانش بنشينم.صداي ساز مطرب ها و چراغان كوشك خاموش خواهد شد. من سر بر زانو مي گذارم و همان طور شانه به شانه مي شوم و پوست تن گران را مي لرزانم و در عمق تاريك زهدانش گم مي شوم و گران ديگر حتي طنين آخرين لي لي هايم را هم حس نخواهد كرد و پدر هم چنان منتظر خواهد ماند . اين بار گران بازنده آن شرط و بيع خواهد بود. تنها من بخشي از تنم را به خاك سپرده و بازگشته ام تا هم چنان تنم از جنس سايه باشد نه خاك دامنگير. ?

 

  • منبع سایت پرپرونکا / با سپاس از مجید کوهکن عزیز/ در سایت پرپرونکا می توانید مطالب بسیاردیگری را درباره ابوتراب خسروی و آثار وی  مورد مطالعه قرار دهید.

 



http://sarapoem.persianblog.com ................................ comments  ....................... E.mail: m_h_bahramian@yahoo.com