دور ها آوایی است  ................... آشنایی با مهروفترین شاعران و نویسنگان جهان


 

 
 
این هفته:  جومپا لاهیری
 
 
001854.jpg
 
جومپالاهيري، سوار يك قايق شلوغ توريستي، سر راه جزيره اليس، اعتراف مي كند كه هيچ وقت با اسمش كنار نيامده بچه بودم كه به آمريكا آمدم. مجبور بودم مدام به اين و آن توضيح بدهم كه اسمم را چطور بگويند، چطور هجي كنند و معني اش چيست. حالا شماي پرابهت منهتن پشت سر او ديده مي شود. نويسنده سي و هفت ساله همنام و برنده جايزه پوليتز براي مجموعه مترجم دردها به نرده ها تكيه مي دهد و مي گويد: احساس مي كردم اسمم براي مردم تا حدي دردناك است. براي خودم هم خيلي احمقانه بود.
تيا لاهيري ليسانس ادبيات و ادبيات نمايشي هند دارد و شوهرش، آمار كتابدار دانشگاه رودآيلند است. آنها هند را در سال 1964 ترك كردند و راهي لندن شدند. جومپا سال 1967 در همان جا به دنيا آمد. بعد به كمبريج و ماساچوست، رفتند و سرانجام در 1970 ساكن رود آيلند شدند. درسال 1974 هم دختر دومشان، سيمانتي متولد شد كه حالا دانشجوي فوق ليسانس علوم سياسي دانشگاه ويسكامن است.
جومپا، برخلاف لقبي كه همكلاسي هايش به او داده بودند جامپ جامپ و آدم را ياد كانگورو مي اندازد، كودكي آرام و پر مطالعه اي داشت.
اگر بخواهيم درباره گذشته جومپا لاهيري تحقيق كنيم، ناگزير بايد سراغ معلم هاي انگليسي و كتابدارهاي زيادي برويم. در دبيرستان سادت كينگستون، كه لاهيري در سال 1985 از آن فارغ التحصيل شد و مدتي كمك ويراستار روزنامه آنجا، ربليون، بود. كارول لاوين كتابدار، وقتي مي خواهد لاهيري را توصيف كند، از صفت جدي استفاده مي كند. لاوين مي گويد البته او در عين حال يك نوجوان نرمال و به روز بود.
جودي اسكات، معلم انگليسي جومپا، يادش مي آيد كه لاهيري تقريبا نيمي از سال اول را غايب بود. او در يادگيري، روي پاي خودش بود. وقتي به كودكستان رفت، اصلا انگليسي بلد نبود، اما پدر و مادرش مي دانستند خيلي خوش ذهن است. براي همين گذاشتند با اتوبوس مدرسه برود و بيايد. جومپا خيلي زود انگليسي ياد گرفت.
او مي گويد در دوره راهنمايي به عنوان دختري مهاجر، احساس غريبي مي كرد. براي همين به قصه نوشتن پناه برد، با الهام از كتاب هايي كه دوست مي داشت، به خصوص كتاب از لابه لاي پرونده هاي قاتي پاتي خانم باسيل اي. فرانك دنيزه نوشته اي.ال. كانينگز برگ مي گويد اين كتاب را مي پرستيدم. بارها و بارها خواندمش. هنوز هم آرزو مي كنم جاي آن دختر توي قصه بودم. مي گويد يكي از هيجان انگيزترين لحظات كودكي وقتي بود كه در يك مسابقه قصه نويسي برنده شد. قصه اش را با يك جلد نارنجي فسفري رنگ صحافي كردند و گذاشتند توي قفسه كتابخانه، پشتش هم جابرگي و كارت واقعي گذاشتند همين احساس كتاب داشتن برايم خيلي هيجان انگيز بود.
اما در دبيرستان، لاهيري از قصه نويسي دست كشيد. در كار خلاق، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. خيلي محتاط شده بودم.
بعد از فارغ التحصيلي از كالج برنارد بود كه لاهيري به صورت جدي برگشت سراغ داستان نويسي. اولش فكر كرد به دنبال يك كار دانشگاهي برود، شايد در حوزه  كلاسيك. در ادبيات انگليسي، ادبيات تطبيقي و ادبيات خلاق از دانشگاه بوستون مدرك گرفت. اما وقتي دكترايش را در رشته مطالعات رنسانس گرفت عزمش را جزم كرد كه سراغ استادي دانشگاه نرود. بخشي از تز لاهيري درباره نمايشنامه نويس هاي انگليسي بود كه ماجراهاي نمايش هاي آنها در ايتاليا رخ مي داد. براي اينكه بتوانند در امنيت كامل از نظام پادشاهي انتقاد كنند مي گويد: نمي خواستم وارد بازار كار شوم. خوش نداشتم نمايش هاي توماس ميدلتون و اين جور چيزها را تدريس كنم. اصلاً خوش نداشتم.
آمار لاهيري مي گويد: هميشه به دخترهايم مي گفتم برايم مهم نيست چكار مي كنيد، فقط سعي كنيد كارتان را خوب انجام دهيد.حالا او وضعش از من هم بهتر است!
بعد جومپا به فكر كار در مطبوعات افتاد. حدود شش هفت سال قبل، او يك نويسنده معمولي در مجله بوستون بود. با او درست مثل باقي كارورزها برخورد مي شد. سردبيرها براي نوشتن مقالات جدي به او اعتماد نداشتند. اما او از مركز هنرهاي زيباي براونيستون در ماساچوست، بورسيه گرفت و در سال هاي 97و 98، روي داستان هايي كار كرد كه بعدها مجموعه مترجم دردها را تشكيل داد. خيلي از اين داستان ها براساس تجربيات خانواده اش بود.
طولي نكشيد كه تعريف و تمجيد به طرف جومپا سرازير شد. اول جايزه اوهنري را برد. بعد يكي از داستان هايش در نيويوركر به چاپ رسيد. بعد مترجم دردها در سال 1999 از نظر منتقدان اثر نسبتا موفقي شناخته شد، منتها پشت سرش جايزه پن همينگوي را برد. بعدش هم، بلافاصله شگفتي بزرگ لاهيري رخ داد: پوليتزر.
وندي لسر نويسنده و منتقد و داور جايزه پوليتزر،  كه اولين بار توجه باقي داورها را به كتاب لاهيري جلب كرد مي گويد: لاهيري روز به روز توقع ما را بيشتر مي كند. شخصيت هايش بشدت باورپذيرند.  او براي عبور از زمان هاي روايت داستان، شيوه فوق العاده تأثيرگذاري دارد. هيچ نويسنده جواني را سراغ ندارم كه كارهايش اين قدر آينده دار باشد.
لاهيري در خانه اش در نيويورك، در حال پوست كندن پرتغال و گرم كردن سوپ اش بود كه خبر پوليتزر را شنيد. خبر را يكي از كارمندن روابط عمومي انتشاراتش، تلفني به او داد.
لاهيري مي گويد: شوكه شده بودم. اصلاً فكر نمي كردم كتاب اول يك نويسنده بتواند شركت كند. .. تيا لاهيري تعريف مي كند كه جومپا وقتي زنگ زد خبر را بدهد، گريه مي كرد. يادش مي آيد دخترش گفته بود مامان، حدس بزن چي شده! پوليتزر بردم! همه اش هم به خاطر تو و باباست.
تيا لاهيري مي گويد: خيلي ها از من مي پرسند وقتي خبر را شنيدم چه احساسي داشتم. بهشان مي گويم احساسم اين بود كه انگار يك ستاره توي مشتم دارم. انگار دست دراز كرده بودم و يكهو يك ستاره گرفته بودم.
او در ادامه مي گويد: وقتي آمديم اينجا، كلي سختي كشيديم. مهاجر بوديم،  لهجه مان متفاوت بود و لباس هاي متفاوتي تنمان مي كرديم. خيلي ها به ما بد و بيراه مي گفتند و با ما تندي مي كردند.
اما در آن لحظه ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود چون با خودم مي گفتم ببين الان كجاييم! ببين دخترمان ما را به كجا رسانده! جومپا ما را گذاشته بود روي يك جايگاه بلند، و حالا مردم به يك چشم ديگر نگاهمان مي كردند.
 
 
گفت وگوي اختصاصي با جومپا لاهيري برنده جايزه پوليتزر
 
يك قصه گوي ساده هستم
 
از بين نويسندگان كلاسيك مي توانم به چند نفري اشاره كنم آنهايي كه واقعا ستايششان مي كنم به تولستوي و چخوف علاقه زيادي دارم و البته جيمز جويس كه آثارش را واقعا دوست دارم
 
پيمان اسماعيلي
امير مهدي حقيقت
 
001848.jpg
 

بعضي كتاب ها را چندبار بايد خواند. انگار كه با خواندن اول چيزي از خواننده جا مي ماند بين سياهي كلمه ها؛ چيزي كه براي پيدا كردنش بايد برگشت و دوباره آن را خواند.
آنقدر خواند تا حسي را كه نمي شود وصفش كرد بنشيند جاي لامسه، جاي بينايي.
لاهيري، نويسنده اي است كه واه هايش مي نشينند به جاي حواس روزمره آدم. كمتر كسي پيدا مي شود كه مجموعه داستان مترجم دردهاي او را خوانده باشد
و در طرح زيبايي كه از انسان و عواطفش در ذهن نقش مي بندد غرق نشده باشد يا رمان همنام را بخواند
و شيفته نزديكي و آرامي رمان و صميميتي كه در كلماتش جاري است، نشود.
گفت وگو با لاهيري تجربه اي است از جنس نوشته هايش، آنهم گفت وگويي كه بعد از چند ماه تاخير - به خاطر به دنيا آمدن بچه دومش - به انجام مي رسد.
كارگزار لاهيري اريك سيمينوف چند روز قبل از تاييد نهايي زمان مصاحبه، شماره تلفن خانه او را در اختيارمان گذاشت با اعتمادي كه معمولا روزنامه نگاران را مستحقش نمي دانند؛ خانه اي در بروكلين.
چه منطقه اي است اين بروكلين.
آدم آنجا بين آن همه نويسنده گم مي شود!
با همان دو، سه زنگ اول، خودش گوشي را برمي دارد. صدايش آرام، ظريف و جاافتاده است. در زمان مصاحبه دختر كوچكش را توي بغل گرفته. اولش خبر نداريم ولي صداي گريه اش حضورش را به همه اعلام مي كند و بعد هم لالايي آرام مادر كه آرامش مي كند.
در زمان يك ساعته اين گفت وگو از چيزهاي زيادي حرف مي زنيم؛ از خودش، مترجم دردها، همنام، جايزه اش، نوشتن و تنهايي. وقتي از محبوبيتش در ايران مي گوييم صدايش شاد مي شود؛ صدايي شاد و بي ريا. لاهيري نويسنده اي است از نسل دوم مهاجران هندي تبار، نويسنده اي كه بي شك يكي از تاثيرگذارترين نويسندگان آسيايي مهاجر به حساب مي آيد. اين گفت وگو فرصت كوتاهي است براي نزديكي بيشتر به اين نويسنده و آثارش؛ نمايي درشت از زني كه بسيار خوب مي نويسد.1
از جومپا لاهيري و نوشتن
قبل از شروع مصاحبه، تولد فرزند دوم تان را تبريك مي گوييم.
ممنونم.
تلفظ دقيق اسم كوچكتان به چه شكل است
جومپا...
و اسم فاميل
لاهيري.
پس حرف H فاميلتان تلفظ مي شود....
بله... لاهيري.
اسم و فاميلتان در هند و آمريكا تلفظ هاي متفاوتي دارد
بله. آمريكايي ها نمي توانند كامل تلفظش كنند، اما سعي خودشان را مي كنند مي خندد. برايشان خيلي سخت است كه درست تلفظش كنند.
در نوشتن از نويسنده خاصي تاثير گرفته ايد
بله، البته. مطمئنا از خيلي ها تاثير گرفته ام. منظورم اين است كه نويسنده هايي هستند كه دوستشان دارم و ستايششان مي كنم؛ نويسنده هايي كه آثارشان را مي خوانم و سعي مي كنم از آنها چيزي ياد بگيرم، اما فكر هم نمي كنم كه تاثيرپذيري ام از آنها خيلي مستقيم باشد.
مي توانيد اسم ببريد
مي توانم به چند نفري اشاره كنم؛ آنهايي كه واقعا ستايششان مي كنم. از بين نويسندگان كلاسيك به تولستوي و چخوف علاقه زيادي دارم و البته جيمز جويس كه آثارش را واقعا دوست دارم.
ريموند كارور تاثير بسيار زيادي روي نسل جوان نويسندگان ايراني داشته. نظرتان درباره كارور و سبك نگارشي اش چيست
من كارور را خيلي دوست دارم. فكر مي كنم نوشته هايش خيلي خالص، خيلي سرراست و خيلي قدرتمندند. من واقعا داستان هايش را ستايش مي كنم.
شما در بروكلين زندگي مي كنيد. همان طور كه مي دانيد نويسنده هاي زيادي در اين منطقه اقامت دارند، به عنوان مثال پل آستر كه يكي از نويسندگان محبوب در ايران است. آيا بين نويسنده هاي ساكن آنجا ارتباطي وجود دارد. به عنوان مثال بين شما و آستر
آستر چند خيابان آن طرف تر زندگي مي كند. ما دوستان مشتركي داريم و به همين خاطر هم گه گاه همديگر را مي بينيم ولي به طور كلي زياد صميمي نيستيم.
از ادبيات ايران چيزي مي دانيد آيا اصلا چيزي درباره اش شنيده ايد
نه چندان.
از سينماي ايران چي
از بعضي فيلم هاي سينماي شما لذت برده ام.
مثلا
بادكنك قرمز.
منظورت بادكنك سفيد است.
بله، بادكنك سفيد مي خندد.
چه ساعت هايي از روز مي نويسيد
من الان يك پسر و دختر خيلي كوچك دارم. براي همين وقت هايي كار مي كنم كه آنها به من اجازه بدهند.
صدايشان مي آيد. دختر كوچكش گريه مي كند
بله. صداي دخترم است.
كار بعدي تان چيست
دارم روي كتاب جديدم كار مي كنم.
رمان است يا مجموعه داستان
مطمئن نيستم. شايد يك داستان بلند باشد با چند داستان كوتاه، شايد هم فقط چند تا داستان كوتاه. هنوز مطمئن نيستم.
آيا چيز خاصي بوده كه بعد از چاپ كتابتان دلتان خواسته باشد اصلاحش كنيد
فكر مي كنم اگر كتاب هايم را بعد از چاپ بخوانم، دلم بخواهد بيشتر قسمت هايشان را اصلاح كنم مي خندد. سعي مي كنم بعد از اين كه كارم را تمام كردم زياد نخوانمش.
ويراستار هم داريد
يك ويراستار در خود انتشارات هست كه با من كار مي كند. بعد از اين كه كارم تمام مي شود پيشنهادهايي به من مي دهد و كتاب چند بار بينمان رد و بدل مي شود، اما اين ويراستار، كارمند انتشارات است و به طور شخصي براي من كار نمي كند.
باز هم بايد منتظر داستان كوتاه ديگري از شما در مجلات باشيم يا داستان بهشت و جهنم آخرين داستانتان بوده و ديگر بايد انتظار كتابتان را كشيد
من كند مي نويسم. بعد از تولد دخترم در نوامبر، مجبور شدم مدتي دست از كار بكشم و حالا دوباره آهسته آهسته دارم برمي گردم سراغ كارم ولي خب، هنوز چيزي معلوم نيست.
براي آنهايي كه با ما همنام اند
شخصيت هاي رمان همنام هميشه گرسنه اند؛ گرسنه جايي كه به آن خانه بگويند، گرسنه خانواده، عشق و مهم تر از همه گرسنه غذا. اين گرسنگي از كجا مي آيد
از شكم! مي خندد بله. شخصيت ها گرسنه اين چيزها هستند. در هر رمان، داستان و به طور كلي هر كار خلاق ادبي اين گرسنگي وجود دارد. شخصيت ها گرسنه هستند؛ گرسنه چيزهايي كه ندارند يا نمي توانند داشته باشند. انگيزه پشت هر داستان همين است. اين چيزي است كه داستان را مي سازد. فقط مخصوص كتاب من نيست.
در نوشتن همنام چقدر از نيكلاي گوگول تاثير گرفته ايد
من واقعا گوگول را دوست دارم و نوشته هايش را ستايش مي كنم، اما فكر نمي كنم تاثيري از او گرفته باشم.
به نظر مي رسد كه پالتو به سرقت رفته در انتهاي داستان پالتو نوشته نيكلاي گوگول با خانه فروخته شده در انتهاي رمان شما شباهت هايي داشته باشد. خانه - به عنوان نمادي از تلاش هاي خانواده گانگولي براي استقرار در كشور جديد - در انتهاي رمان فروخته مي شود همان طور كه پالتو قهرمان داستان گوگول - كه تمام تلاش هايش به خاطر آن بود - در انتهاي داستان ربوده مي شود. نظر خودتان در اين باره چيست
اين به ذهن من نرسيده بود. يعني به شكل آگاهانه اي فكر نكرده بودم كه بين پالتو و خانه رابطه اي وجود داشته باشد. عنصر پالتو چيزي است كه تمامي داستان گوگول روي آن متمركز شده است. قهرمان داستان براي به دست آوردن پالتويي جديد خيلي تلاش مي كند و البته در نهايت آن پالتو از دست مي رود. در حقيقت پالتو بخش مركزي داستان و حتي يكي از شخصيت هاي اصلي داستان گوگول است. در كتاب من درست است كه آن خانه فروخته مي شود و از دست مي رود، اما فكر نمي كنم عنصري مركزي باشد. خانه فقط يكي از عناصري است كه خانواده گانگولي به دنياي زندگيشان وارد كرده اند.
جايي گفته بوديد كه اسم كوچك خودتان هم بي معني است. آيا اين مسئله در خلق شخصيت گوگول تاثيري داشته است
بله. به گمانم از آن الهام گرفته باشم؛ از اينكه اسم كوچكم هم از نظر لغوي و هم در بين اسامي رايج در جهان اسمي بي معني است. اين چيزي است كه با آن بزرگ شده ام و چيزي است كه در خلق شخصيت گوگول گانگولي و اسم او تاثير گذاشته است و البته اين حقيقت كه اسم او چيز پرت و مهملي نيست، اما از نظر خود گوگول بي معني و نامناسب است. خود من هم گاهي فكر مي كنم كه نامم براي جهاني كه در آن بزرگ شده ام نامناسب به نظر مي رسد. كنار آمدن با اين قضيه كار سختي است. البته مطمئنا فكر نمي كنم كه اين فقط مشكل من يكي باشد. آدم هاي خيلي زيادي در دنيا همين مشكل را دارند. آدم هايي كه با اسم هايي زندگي مي كنند كه هيچ معنا يا ارزشي ندارند.
پلات طرح در رمان همنام چيزي است شناور و جاري. در حقيقت پلاتي منسجم يا كلاسيك در اين رمان وجود ندارد. حوادث مثل موج روي همديگر مي لغزند و پيش مي روند. از پلات اين رمان برايمان بگوييد.
من به كتابي فكر كرده بودم درباره پسري كه بزرگ مي شود و سعي مي كند كه كيستي خودش را درك كند. او مي خواهد جايگاهي در اين جهان براي خودش دست و پا كند. پلات اصلي اين رمان همين است. همنام كتابي اكشن و پرماجرا نيست. به نظر من همنام بيشتر درگير شخصيت پردازي است تا حوادث و ماجراها.
شخصيت ديميتري در رمان همنام ما را بيشتر از هر شخصيت ديگري به ياد شخصيت دختر غريبه اي مي اندازد كه ميلان كوندرا در رمان جاودانگي اش تصوير كرده بود در فصل پنجم. اين شخصيت در اواخر رمان ظاهر مي شود، بعد هم به سرعت ناپديد مي شود، اما همان حضور كوتاه، تاثيرات بسيار زيادي روي زندگي ساير شخصيت هاي رمان مي گذارد. كمي از شخصيت ديميتري برايمان بگوييد. آيا در خلق ديميتري از اين شخصيت رمان كوندرا الهام گرفته بوديد
نه، راستش را بخواهيد هنوز اين كتاب را نخوانده ام. من ديميتري را با الهام از دغدغه ها و شخصيت خودم خلق كردم. ديميتري شخصيتي است كه به گذشته موشومي ربط دارد و دوباره به شكلي تصادفي در زندگي اش ظاهر مي شود. به غير از اين خط اصلي به چيز ديگري فكر نكرده بودم.
داستان هاي شما مملو از جزئيات است. بعضي منتقدان معتقدند كه حتي با حذف بخشي از اين جزئيات فراوان، ضربه اي به كليت اثر وارد نمي شود. نظرتان در اين باره چيست
من نقدهايي را كه روي آثارم نوشته مي شوند زياد نمي خوانم، اما خودم مي دانم كه جزئيات زيادي توي كتاب هايم وجود دارند. به نظرم، شيوه نوشتن من همين است. همان زاويه اي است كه از طريق آن دنيا را مي بينم. من جزئيات زيادي را مي بينم و سعي مي كنم فقط آنهايي را كه برايم مهم هستند كنار هم بگذارم. آنهايي را كه مطابق ديدگاهم به جهانند. اين كه مقدار اين جزئيات خيلي زياد يا خيلي كم است به قضاوتي بر مي گردد كه ديگران نسبت به متن دارند، اما براي من اين جزئيات چيزهايي هستند كه به داستان جان مي دهند؛ به همان شكلي كه دوست دارم زندگي را ببينم. مي دانيد، چيزهاي مختلف را مي شود به روش هاي گوناگوني به تصوير كشيد. من هم تجربياتم را با همين جزئيات كوچك به تصوير مي كشم. ممكن است كسي با خودش بگويد اين جزئيات چيزهاي بي ربطي هستند اما براي من مهم اند، واقعا مهم اند.
همنام ريتم تندي دارد. گاهي اوقات ما فقط شرحي از حوادث و اتفاقات را مي خوانيم و شخصيت ها به تندي از جلوي چشمهايمان رد مي شوند. گاهي به نظر مي رسد براي درك و شناخت شخصيت ها وقت بيشتري لازم داريم. عشق و مرگ، هوس و آرزو، با شكوه و زيبايي لذت بخشي در همنام به تصوير كشيده مي شوند، اما از طرفي بسيار زودگذر و ناپايدارند. نظر خودتان در اين باره چيست
اين كتاب به همين شكل در ذهن من نشسته. موقعي كه آن را مي نوشتم به همين شكل بوده. فكر مي كنم داستان هايي كه به ذهن من مي آمدند در تجربه زندگي شخصي شخصيت هايم خيلي فرّار و گذرا بودند. انگار كه يك تصوير يا داستان به تندي با تصوير يا داستان ديگر تركيب مي شد. من با استفاده از همين روش به اين رمان رسيدم و توانستم كتابم را بنويسم. اصلا نمي خواستم اين آمد و شد تصاوير را كند كنم چون به نظر من راه جذابي براي روايت رمان بود. نمي خواستم از يك وضعيت روايي، به زور، به وضعيت روايي ديگري وارد شوم. آنها را به همان شكلي نوشتم كه در ذهنم شنيده بودمشان. سعي كردم آنها را بسازم و طوري پرورششان بدهم كه خواننده بتواند دركشان كند. من براي آن الهام اوليه اي كه باعث مي شود متنم را به اين شكل بنويسم ارزش زيادي قائلم.
 

001851.jpg
 

در فرهنگ ما شخصيت موشومي تا حدودي منفي است. به هر حال او كسي است كه خيانت مي كند. از طرفي به نظر مي رسد تنهاترين شخصيت اين رمان هم خود موشومي است...
بله، همين طور است.
اين خيانت موشومي  ريشه در تنهايي اش دارد
گمانم حق با شماست. موشومي مي تواند تنهاترين شخصيت رمان باشد، ولي فكر مي كنم كه سردرگم ترين شخصيت هم هست. به گمانم خيانتش نشانه يك نارضايتي عميق از خودش و زندگي اش است. او هميشه دلش مي خواهد خودش را از نو بسازد. موشومي نمي تواند خود فعلي اش را قبول كند. فكر مي كنم كه اين موضوع يكي از درس هاي زندگي است؛ اين كه چيزي را كه هستي قبول كني و بفهمي كه آدم بخصوصي هستي و جور ديگري نيستي و نمي تواني چيزي بشوي كه احتمالا دلت مي خواهد. به گمانم او شخصيتي است كه با تمام وجودش در چنين فكري دست و پا مي زند.
با توجه به اين دو فرهنگ متفاوتي كه با آنها روبه رو بوده ايد، آيا شما هم اين تنهايي را در زندگيتان تجربه كرده ايد، بخصوص در آمريكا
بله، به نظرم تنهايي احساسي است كه هر آدمي، يك وقت يا وقت هايي، با آن مواجه مي شود. حتما هم لازم نيست كه آدم مهاجر باشد يا پيشينه مهاجرت داشته باشد تا بتواند تنهايي را درك كند. در دوراني كه بزرگ مي شدم خيلي متوجه تنهايي ام بودم. پدر و مادرم در آمريكا تنها بودند و احساس مي كردند پرت و دورافتاده اند. مي ديدند اشتراكات زيادي با اكثر مردم اين كشور ندارند. همين احساس باعث مي شد خودشان را خيلي تنها ببينند. من هم كه بچه آنها بودم كم كم فهميدم تنهايي يعني چه و اينكه چقدر دردناك است. من هم خودم را تنها و جداي از بقيه مردم مي ديدم، ولي نه به اندازه پدر و مادرم. چون كه من تجربه ام به اندازه آنها گسترده نبود. تجربه ترك وطن و حسرت آن همه چيزهاي آشنايي كه رها كرده بودند، ولي جداي از اين حرفها ، همه ما در مقاطعي از زندگيمان از تنهايي رنج مي بريم. به نظر، تجربه و احساس دردناكي است، اما بخشي از هويت ما هم هست. نويسنده ها درباره اش زياد مي نويسند چون كه مدت زيادي را در تنهايي مي گذرانند مي خندد. به گمانم احساسي است كه به ما كمك مي كند خودمان را بشناسيم و جهان را تجربه كنيم. مقداري تنهايي، ما را نسبت به دنياي خودمان حساس تر مي كند. دست كم من دوست دارم اين طور فكر كنم و يكي از چيزهاي كه وادارم مي كند كمتر احساس تنهايي كنم، كتاب و ادبيات و باقي كارهاي خلاق است و كتاب از همه بيشتر. يك جورهايي برايم آرامش بخش است. همين عشقم به كتاب خواندن بود كه من را به نوشتن كشاند.
از ادبيات و ديگر هيچ
شما هم رمان نوشته ايد، هم داستان كوتاه. تفاوت هاي اين دو فرم ادبي را در چه چيزهايي مي بينيد كدامشان را بيشتر ترجيح مي دهيد
من هر دوتايشان را دوست دارم. دوست دارم هر دو فرم را بخوانم و از كار كردن روي هر دو لذت مي برم. به نظر من تفاوت اساسي اين دو شكل ادبي - تفاوت بنيادين آنها - در حجم و ميزان نوشته و گستره حوزه داستاني آنهاست. در رمان فضا و مجال بيشتري براي اكتشاف و تحقيق درباره ايده ها، موضوع ها و شخصيت ها وجود دارد، اما به نظرم هر دو فرم، كم و بيش به هم شبيه هستند. در هر دوتايشان نوعي تخيل جاري است و تنها تفاوت اساسي بين اين دو فرم، اين است كه يكي فشرده تر و خلاصه تر از ديگري است. به نظر من اين تنها تفاوت اساسي بين اين دو فرم است.
شما جايزه پوليتزر را براي مجموعه داستانتان -مترجم دردها - به دست آورده ايد. آيا تعريف خاص و شخصي از داستان كوتاه براي خودتان داريد
نه، فكر نمي كنم. همان طور كه گفتم فكر مي كنم داستان كوتاه يك رمان فشرده است و البته نسبت به رمان انري متفاوتي را هم طلب مي كند، اما فكر نمي كنم تعريفي شخصي از اين مقوله داشته باشم.
كمي از تاثيرات اين جايزه روي خودتان بگوييد.
خب... مسلما اين جايزه نوع نگاهي را كه در جوامع ادبي نسبت به من وجود داشت تغيير داد. باعث شد نسبت به دوران قبل از دريافت جايزه، به نوشته ها و انديشه هايم توجه بيشتري بشود، اما فكر مي كنم اثر اين جايزه روي زندگي من بيشتر اين بود كه توقع ديگران از من تغيير كرد. كلا گمان نكنم اين موضوع تغييري در هويت يا چطور نوشتنم داده باشد. به نظرم جوايز به يك كتاب تعلق مي گيرند و لزوما به معني چيز بيشتري در وراي اين مسئله نيستند. وقتي كتابم جايزه گرفت واقعا شگفت زده شدم. بردن جايزه چيز واقعا فوق العاده اي است، اما زياد نبايد به آن فكر كرد چون كه هيچ پيشرفت يا روند رو به رشدي را روي آينده من در مقام يك نويسنده به همراه ندارد، روي آينده كاري من. به همين خاطر بعد از رسيدن به چنين ديدگاهي، ديگر به آن فكر نمي كنم، اصلا. بقيه مدام به من مي گويند كه تو جايزه پوليتزر را برده اي، اما من در زندگي عادي، يك نويسنده ام و ديگر به پوليتزر فكر نمي كنم.
يعني هيچ تاثيري روي شكل نگارشتان نداشته
نه بر نوشتنم تاثير گذاشته، نه بر زندگي ام.
يعني فقط در شرايط اجتماعي اطرافتان كمي تغيير به وجود آورده....
بله، كمي تغيير در محيط اجتماعي ام، اما اين چيز زيادي نيست. شايد هم يك جور رابطه مبهم با افزايش توانايي هايم در شناخت خودم داشته باشد، اما اين قضيه چيزي نيست كه بخواهم به آن فكر كنم.
درباره تاثير كلي اين جور جوايز بر ادبيات چه نظري داريدجوايزي نظير بوكر، پوليتزر و يا گنكور. آيا اين جايزه ها را مي شود مشوقي براي نويسندگان به حساب آورد
بله، مشوق است. باعث مي شود توجه زيادي به نويسنده جلب شود كه قبل از جايزه خبري از آن نبود. اساسا ذات آدم تمايل دارد كه كارهاي هنري، ادبيات، معماري، موسيقي و... را پيگيري كند و كارهايي را كه مردم ارزشمند مي يابند برجسته كند. چون كه چيزهاي خيلي زيادي در اين دنيا توليد مي شود.
حنيف قريشي جايي گفته است كه هر چه بيشتر در كار نوشتن، حرفه اي مي شوم مي فهمم كه بيشتر و بيشتر در مورد خودم مي نويسم. نظرتان درباره اين حرف چيست با آن موافقيد
شما درباره چيزهايي مي نويسيد كه روي شما تاثير گذاشته اند. گاهي اوقات هم اين موضوع درباره زندگي خود شما و تجربيات شخصي تان است؛ آن قسمت هايي از زندگي تان كه دوست داريد در داستان